#شاه_شطرنج_پارت_246
-بدون امير، مي ميرم!
داغي آهم گلويم را مي سوزاند.
-بازي داره تموم ميشه.
چشمانم را روي هم فشار مي دهم. پژواک فريادم، سکوت قبرستان را مي شکند.
-مات شدم بابا! مات شدم!
موبايلم زنگ مي زند. با بي حالي از جيبم بيرونش مي آورم و نگاهش مي کنم. اميرحسين است. مگر چقدر گذشته؟
-سايه خانومي کجايي؟
دروغ نمي گويم.
-پيش بابام.
مکث مي کند.
-بيام دنبالت؟
از جايم بلند مي شوم و بدون اين که خاک مانتويم را بتکانم راه خروج را در پيش مي گيرم.
-نه، دارم ميام.
قطع مي کنم و دوباره شماره مي گيرم.
romangram.com | @romangram_com