#شاه_شطرنج_پارت_245
-گفته بودم تا انتقامت رو نگيرم پيشت نميام. گفته بودم تا زندگي اونايي که نابودت کردن رو به لجن نکشونم، نميام. گفته بودم تا خونت رو با خون اون ابليس نشورم، نميام!
چشمانم تار مي شوند.
-فردا وقتشه بابا.
دستم را روي شکمم مي گذارم و جمع مي شوم.
-ولي کاش وقتش نبود!
شکمم را مشت مي کنم.
-داري نوه دار مي شي.
سرم را روي سنگ مي گذارم.
-کاش بودي.
قطرات سيل وار اشکم مي چکد.
-آخ بابا! آخ! عمر خوشبختيم کوتاه بود. نبايد عاشق مي شدم؛ ولي شدم. اونم کي؟ پسر احتشام! مگه دست خودم بود؟ نبود بابا، نبود. اون ميگه دوست داشتن دليل نمي خواد. راست ميگه. من هزار تا دليل واسه دوست نداشتنش داشتم ولي ببين چي شد؟ الان مادر بچشم. نفسم به نفساش بنده. يه ساعت نبينمش، عين مرغ سرکنده بال بال مي زنم. مي دوني چي ميگم. تو هم عاشق بودي. تو هم اين درد رو کشيدي.
دستانم را روي سنگ پهن مي کنم.
-ولي تموم شد بابا. بابايي، تموم شد. اون از من نمي گذره. مي شناسمش. ديگه بخششي در کار نيست. خودش گفت بار بعدي وجود نداره. مي دونم راست ميگه. مي دونم از زندگيش حذفم مي کنه. هم منو، هم بچمو. مي دونم بابا.
سرم را بالا مي گيرم. هنوز هم هوا سوز دارد. اشک از صورتم مي زدايم. چشم به دوردست مي دوزم و مي گويم:
romangram.com | @romangram_com