#شاه_شطرنج_پارت_244

مي خندد.
-من بيشتر!
خم مي شود. موهايم را مي ب*و*سد. دستش را روي شکمم مي گذارد و مي گويد:
-اين قدر مامانت رو اذيت نکن بچه!
دوباره به صورتم لبخند مي زند و مي رود!
نفس عميقي مي کشم و هر چه اکسيژن در هواست مي قاپم اما کم است. پنجره ها را باز مي کنم. هواي پاک دم عيد هم، تامينم نمي کند. دستم را روي گلويم مي گذارم و به ساعت نگاه مي کنم. چهار عصر. به اتاق مي روم. کمدم را مي گشايم و از بين لباس ها، جعبه شطرنجم را بيرون مي کشم و مقابلم مي گذارم. مهره مي چينم و اشک مي ريزم. کاش فرصت داشتم. کاش بيشتر فرصت داشتم اما ندارم. بيشتر از اين نمي شود اين ازدواج را از اميرعلي مخفي نگه داشت و اين يعني شکست من!
مهره ها را همان جا رها مي کنم. راه نفسم بسته است. لباس مي پوشم و از خانه بيرون مي زنم. دستم را براي سمند زردي تکان مي دهم و مي روم. مي روم به جايي که سال هاست در حسرتش مي سوزم. جايي که قسم خوردم تا وقتي به هدفم نرسيده ام پايم را آن جا نگذارم؛ و امروز همان روز است!
دستم را روي سنگ سياه مي کشم. از ديدن لايه ضخيم خاکي که قبر پدرم را پوشانده، از خودم بيزار مي شوم. با گلابي که خريده ام مي شويمش. نوشته اش را مي خوانم.
-حاج احمد واعظي!
شوري اشک را توي دهانم حس مي کنم.
-سلام بابا!
لبم را گاز مي گيرم.
-منم بابا، سايه. بالاخره اومدم.
تمام وجودم مي سوزد.

romangram.com | @romangram_com