#شاه_شطرنج_پارت_243

-آره!
دستش را روي زانوي جمع شده ام مي گذارد.
-مي خواي بگم متين بره دنبال بابا؟
ته مانده توانم را براي لبخند زدن به کار مي گيرم.
-من خوبم. برو ولي زود برگرد.
سرش را پايين مي آورد. دست سردم را که دور پايم قلاب کرده ام، مي ب*و*سد.
-نبايد اين قدر دور از شهر مي مونديم. فردا واسه چکاپ مي ريم! حتما يه راهي واسه بهتر شدن حالت وجود داره.
هوم، فردا!
چشمانم را باز و بسته مي کنم و مي گويم:
-باشه، مي ريم.
بلند مي شود. قلبم ناله مي کند. نرو اميرحسين! نيا اميرعلي! بغض گلويم را مي فشارد. آستينش را مي گيرم. آرام مي گويد:
-جانم!
چشمانم را به صورت دوست داشتني اش مي دوزم و به آرامي خودش مي گويم:
-دوست دارم!

romangram.com | @romangram_com