#شاه_شطرنج_پارت_242

-آخه گفتي مامانش ناراحتي اعصاب داره. شايد درست نباشه باهاش تنها بمونه. طفلي مريضم هست. يه کم نگرانشم.
کاپشنش را از تنش در مي آورد و مي گويد:
-نگران نباش. سپردمش دست متين. اون حواسش هست.
نفس راحتي مي کشم. نزديک بود وجدان نيمه هوشيارم خفه ام کند!
نمي دانم کجاييم. نمي خواهم بدانم. مهم نيست که بدانم. همين که کلبه چوبي کوچکي نزديک به جنگلي انبوه در کنار درياچه اي خروشان داريم، کفايت مي کند. مهم نيست که فرسنگ ها از شهر فاصله داريم و اطرافيانمان روستاييان ساکت و کم حرفي هستند که هيچ از زبانشان نمي فهميم، همين که آ*غ*و*ش گرمي براي پناه بردن و دستان قدرتمندي براي تکيه کردن دارم، کفايت مي کند. مهم نيست که شب ها سرد مي شود و بخاري برقي کنار اتاق جوابگوي نيازمان نيست؛ گرماي تن مردي که دوستش دارم، کفايت مي کند. مهم نيست که باران لحظه اي بند نمي آيد و فرصت بيرون رفتن نمي دهد؛ همين که پنجره مربعي نه چندان بزرگي رو به سبز و آبي مقابلمان داريم و گليم کهنه اما تميزي که رويش مي نشينم و در آ*غ*و*ش هم فرو مي رويم و فنجاني چاي که آرام و با لذت در کنار هم مي نوشيم، کفايت مي کند. مهم نيست که در هتل هاي پنج ستاره با اتاق هاي آن چناني و غذاهاي آن چناني تر نيستيم؛ همين که صبحانه اي محلي مي خوريم و غذاي ساده اي روي اجاق برقي دو شعله مي پزيم، کفايت مي کند. مهم نيست که تشک پرقو نداريم و روي زمين مي خوابيم؛ صداي قلب همسرم، براي بي دغدغه خوابيدنم، کفايت مي کند. مهم نيست که موبايلمان آنتن نمي دهد و ارتباطمان با جهان بيرون قطع شده؛ همين که امواج چشمان يکديگر را با يک نگاه دريافت مي کنيم، کفايت مي کند. مهم نيست. واقعا مهم نيست که کجاييم. همين که با هميم کفايت مي کند!
اين روزها، خدا هم مهربان تر شده. انگار زياد دور نيست. انگار زياد دلخور نيست! انگار مهلتم داده. آرامشم را به هم نمي زند. دعوا نمي کنيم. داد نمي زنم. سکوت نمي کند. اين روزها صدايش را مي شنوم. نه فقط از بطنم، نه فقط از درونم، تک تک برگ هاي باران خورده صداي خدا را انعکاس مي دهند. وقتي امير ب*غ*لم مي کند، وقتي دستش را روي شکمم مي گذارد، وقتي که زير گوشم فندق مي گويد و مرا م*س*ت عشقش مي کند، لبخند خدا را مي بينم. مي بينم که مي خندد. آرام مي خندد. با مهر مي خندد. بي قهر مي خندد. وقتي احساس عميق امير را به فرزند نصفه و نيمه مان لمس مي کنم، وقتي شوق کودکانه اش را براي پدر شدن حس مي کنم، وقتي نگاه مشتاقش را روي شکم تخت و خوابيده ام مي بينم، برگشتن خدا را با پوست و گوشتم مي فهمم و درک مي کنم. خدا آمده! همين جاست. آن خداي بزرگ، آن جبروت عظيم، آن قادر مقتدر، همين جاست. توي کلبه کوچک ما، پيش ماست. بي هيچ کبر و غروري به خاطر خدايي اش! هنوز با هم حرف نزده ايم. گاهي شب ها که امير مي خوابد، آرام صدايش مي زنم. مي گويم: « خدا، هستي؟ » احساس مي کنم با نوازش جوابم را مي دهد. مي شنوم. مي گويد: « هستم. حرف بزن. بگو. بيا. برگرد! » مي خواهم. مي خواهم اما نمي توانم. غريبي مي کنم. آخر دور شده ام. بد شده ام. کثيف شده ام. آني نيستم که بودم. مي شنوم: « تو بيا، تو برگرد. بقيه اش با من! » مي خواهم اما نمي توانم. اگر دوباره دستم را ول کند چه؟ اگر دوباره تنهايم کند چه؟ مي شنوم: « من تنهايت نگذاشتم. من رهايت نکردم. تو چشم بستي. تو رو برگرداندي. » بغض مي کنم. التماس هايم يادش رفته. خاک بر سر ريختن هايم را فراموش کرده. رنجي را که کشيدم نديده. مرا از خاطر برده بود. هر چه داد مي زدم، نمي شنيد. زمزمه مي کنم: « نمي شنيدي خدا؟ نمي شنيدي؟ » مي بينم که دلش مي گيرد. دل من هم مي گيرد. سرم را توي سينه امير فرو مي برم و از درد مي گريم. جنس غمم را مي شناسد. دستش را دورم حلقه مي کند و آرام مي گويد:
-نترس. اون خدايي که من مي شناسم، بالاخره يه راهي واسه برگردوندن تو پيدا مي کنه!
ميان هق هق لبخند مي زنم. خدايي که او مي شناسد، درست مثل خدايي است که من مي شناسم!
طبق يک قاعده کلي، وقتي خوش بگذرد، خوب بگذرد، زود مي گذرد! بيست روز گذشته و امروز روز بيست و يکم است!
امروز روز بيست و يکم است و اميرعلي احتشام بازمي گردد!
حالم بد است. بدتر از تمام دوران زندگي ام. عوارض بارداري زجرم مي دهد اما فکر فردا، چون زباله اي متعفن، تمام خونم را آلوده و سمي کرده است!
روي مبل مچاله شده ام و به اميرحسين که براي رفتن به فرودگاه آماده شده، مي نگرم. سوييچش را در دستش مي گيرد و کنارم مي نشيند. نگاهش نگران است.
-هنوز حالت تهوع داري؟
خدا رو شکر که بهانه اي براي تن يخ زده و رنگ پريده ام وجود دارد.

romangram.com | @romangram_com