#شاه_شطرنج_پارت_241
-نبينم بغض کني فندق خانوم.
چشمان تر شده ام را مي بندم و عطر تنش را در ريه هايم ذخيره مي کنم.
-خوشبختي يادم رفته. طول مي کشه تا بهش عادت کنم.
انگشتش را زير چشمم مي کشد.
-از دستش نمي ديم. مگه نه؟
پلک مي گشايم. خنده از نگاهش رفته. نوعي ترس، نوعي اضطراب، حتي شايد شک، جايش را گرفته. محکم در آ*غ*و*ش مي کشمش.
-اگه خدا بذاره!
موهايم را مي ب*و*سد و زمزمه مي کند.
-خدا مسئول حماقت بنده هاش نيست!
دلم مي لرزد. با خودم کلنجار مي روم. چهره شيرين آوا پيش چشمم جان مي گيرد. نمي توانم. نمي توانم. مي خواهم اما نمي توانم از اين بچه راحت بگذرم. از تنش فاصله مي گيرم. سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
-مي خواي آوا رو هم ببريم؟
ابروهايش را بالا مي دهد.
-چرا؟
آب دهانم را قورت مي دهم.
romangram.com | @romangram_com