#شاه_شطرنج_پارت_240

زانوانم تاب نمي آورند. روي مبل مي نشينم. دست هايم درست به شدت صداي زن، مي لرزند. در هم قفلشان مي کنم. محکم به هم مي فشارمشان اما آرام نمي گيرند. وجدانم لحظه اي نهيب مي زند اما توي دهانش مي کوبم؛ با تمام قدرتم. حتي بيمار و بي پناه بودن اين زن هم نمي تواند در اراده ام خلل ايجاد کند. نمي تواند، نمي گذارم! گوش تيز مي کنم. صداي چرخش دسته کليد را مي شنوم. سريع دکمه ديليت تلفن را فشار مي دهم و پيام را پاک مي کنم. با لبخندي که مصنوعي بودنش را فقط خودم مي دانم، به استقبال اميرم مي روم. اجازه نمي دهم اين بيست روز خراب شود. اجازه نمي دهم!
کمرم را در بر مي گيرد و با شيطنت مي گويد:
-از بس حواسمو پرت کردي که يادم رفته گوشيمو شارژ کنم.
مي خندم. سرم را روي سينه اش مي گذارم و مي گويم:
-من چي بگم که يادم رفته ناهار درست کنم؟
اخم مي کند.
-اي بابا! يعني بايد با شکم گشنه رانندگي کنم؟
با دلهره نگاهش مي کنم. نمي خواهم برود. نمي خواهم دور شود؛ حتي براي يک ساعت، حتي براي يک دقيقه، حتي براي يک لحظه! موهاي ريخته در پيشاني ام را کنار مي زند و مي گويد:
-مگه يه سفر دو نفره نمي خواستي؟ جايي که هيچ کسي نباشه؟
باز هم بغض مي آيد. دستش را تا گونه ام پايين مي آورد.
-اگه الان نريم، با وجود اون وروجک تو شکمت ديگه نمي تونيم.
در چشمان براق و خندانش خيره مي شوم و آرام مي گويم:
-مرسي!
چانه ام را در دست مي گيرد.

romangram.com | @romangram_com