#شاه_شطرنج_پارت_239

مقابل آينه مي ايستد و موهايش را مرتب مي کند.
-يه سر مي رم شرکت. زود برمي گردم.
مي نشينم و با اخم نگاهش مي کنم. جلو مي آيد و موهايم را مي ب*و*سد.
-اخماتو وا کن فندق خانوم. تا تو يه چرخي تو خونه بزني من برگشتم.
تمام دلتنگي ام را در صدايم مي ريزم.
-من به خاطر تو شرکت رو بي خيال شدم.
کمي عطر به سر و گردنش مي زند و مي گويد:
-بابا نيست عزيزم. بايد برم کارا رو تحويل متين بدم. بعدش دربست در خدمتتم.
اين بار ب*و*سه نرمي بر گونه ام مي زند و مي رود.
خانه اش بزرگ است؛ نه خيلي زياد، نه خيلي تجملاتي. ست سورمه اي و سفيدش به دلم نشسته. همه جا را نگاه مي کنم. همه کشوها، همه کمدها و حتي همه کتاب ها. آلبومش را باز مي کنم. بيشتر عکس ها مربوط به دوران زندگي اش در انگلستان است و در اکثر آن ها يک دختر چشم آبي و قد بلند، با زيبايي اروپايي خاصش به من دهان کجي مي کند. دنبال عکسي از مادرش مي گردم. قسمت انتهايي آلبوم را به او اختصاص داده. زن لاغر اندام و نحيفي که به شدت مريض احوال به نظر مي رسد. باز هم مي گردم. کنجکاوم عکسي از خانواده جديد احتشام ببينم اما به جز چند عکس تکي از آوا، چيزي پيدا نمي کنم.
آلبوم را مي بندم و به آشپزخانه مي روم. پودي سرش را بين پرهايش فرو برده و چرت مي زند. ضربه اي به قفسش مي زنم و عيشش را خراب مي کنم. با بداخلاقي خرخري مي کند و سرش را 180 درجه مي چرخاند. انگار نمي خواهد چشمش به من بيفتد. تکه بيسکوييتي در دهانم مي گذارم و چمدان ها را به اتاق مي برم و لباس هايم را در کمد مي چينم. صداي زنگ تلفن از جا مي کَنَدَم. با احتياط از بين لباس ها رد مي شوم و به پذيرايي مي روم. دستم را دراز مي کنم که گوشي را بردارم اما بوق قطع مي شود و صداي زنانه گرياني خشکم مي کند.
-اميرحسين خونه نيستي؟ موبايلتم که جواب نمي دي. کجايي؟ بيا خونه. حالم خوب نيست. پدرت که ديوونه شده. آوا هم اذيتم مي کنه.
چند لحظه مکث مي کند.
-مياي اميرحسين؟ مياي؟ حداقل بيا آوا رو ببر. مي ترسم يه کاري دست خودم بدم!

romangram.com | @romangram_com