#شاه_شطرنج_پارت_238
اميرحسين تکان مي خورد. چهره اش در هم مي رود. انگار نور اذيتش مي کند. سريع چراغ را خاموش مي کنم. صداي خواب آلودش را مي شنوم.
-چرا نخوابيدي؟
به سمتش مي چرخم.
-دارم فکر مي کنم.
-به چي؟
صورتش را مي ب*و*سم.
-به تو.
آ*غ*و*شش را مي گشايد.
-بيا اين جا فکر کن.
بغضم را فرو مي دهم. چه دعوتي قشنگ تر از اين؟
از ميان پلک هاي نيمه بازم، به تلاشش براي آرام و بي صدا لباس پوشيدن، نگاه مي کنم. پتو را دور خودم مي پيچم و غلت مي زنم.
-بيدارت کردم؟
چشمانم را م*س*تقيم به صورت اصلاح کرده اش مي دوزم.
-کجا ميري؟
romangram.com | @romangram_com