#شاه_شطرنج_پارت_237
سرم را بالا مي گيرم.
-اگه مامانت زنده بود اجازه مي داد با يه دختري مث من ازدواج کني؟
سرم را مي ب*و*سد. چشمان او هم رنگ غم گرفته.
-نه، اجازه نمي داد. مث مامان پويا که اجازه نداد.
دوباره نگاهش مي کنم.
-تو هم منو ول مي کردي، مث پويا، درسته؟
انگشت اشاره اش را روي لبم مي گذارد. سرش را جلو مي آورد و مي گويد:
-بسه. اين قدر با اين افکار منفي خودت رو عذاب نده. به اين فکر کن که ما الان يه خانواده ايم. خودمون داريم پدر و مادر مي شيم. مهم نيست که سهم ما از آدما چقدره، مهم اينه که همديگه رو داريم و بچمون رو.
دستم را روي شکمم مي گذارم. دستش را روي دستم مي گذارد. لمس موجود چند سلولي درونم، در کنار حس حضور پررنگ و حمايتگر پدرش لبخند بر لبم مي آورد. او هم مي خندد. گرماي دستش را روي گونه ام حس مي کنم. رد اشک هايم را پاک مي کند و زيرلب مي گويد:
-بهت هشدار داده بودم که گريه نکن. گفته بودم چشمات اختيارمو ازم مي گيره. اگه الان نمي تونم مثل يه جنتلمن رفتار کنم و بي خيالت بشم، مقصر خودتي.
سرخي شرم پوستم را گلگون مي کند. حرارت نفسش بيشتر شده. سرم را بالا مي گيرم و به شيطنت چشمانش تبسم مي کنم. ب*و*سه آرامي بر لبم مي زند و بي هيچ حرفي در آ*غ*و*شم مي کشد.
نيمه هاي شب با احساس سقوط از پرتگاه از خواب مي پرم. دستم را روي قلبم که بد تير مي کشد مي گذارم. نا آشنايي اتاق بيشتر مي ترساندم. سرم را مي چرخانم و صورت غرق در آرامش امير را مي بينم. به شکم خوابيده. يک دستش را زير سينه اش گذاشته و دست ديگرش را زير بالش. از حس خوبي که در چهره اش مي بينم من هم آرام مي گيرم.
اين بار در هوشياري کامل دوستت دارم هايش را شنيدم و مطمئن شدم بالاخره طلسم اين "ازت خوشم مياد" ها شکسته شد و به عشقش اعتراف کرد. من هم گفتم؛ اما بيشتر از "دوستت دارم"، "تنهايم نگذار" بر زبانم جاري شد!چون ترس من از تنهايي، بيشتر از ترس نداشتن کسي براي دوست داشتن است!
آباژور را روشن مي کنم و کمي آب مي خورم. خواب از سرم پريده. هر دو دستم را زير سرم قلاب مي کنم و به سقف خيره مي شوم و مي انديشم؛ به اين بيست روز آينده. بيست روزي که مي خواهم فقط براي خودم و همسر و بچه ام باشد و آوا؛ دختر شيريني که بي اجازه، جايش را در قلبم باز کرده و نمي توانم نسبت به وجودش بي تفاوت باشم. اين بيست روز همه چيز را تعطيل مي کنم. مرده ها را فراموش مي کنم. زنده هايي که بايد بميرند را هم! براي بيست روز، سايه ده سال پيش را احيا مي کنم و تمام مهره هاي شطرنحم را گوشه کمد، جايي که به چشمم نيايند، مي ريزم! به مدت بيست روز با خدا دعوا نمي کنم. شکايت نمي کنم. گلايه نمي کنم. رويم را برنمي گردانم. به مدت بيست روز، پول و شرکت و دارو و رقابت را خواب مي کنم و حس هاي زنانه ام را بيدار نگه مي دارم. مي خواهم بيست روز زن باشم. مثل همه زن هاي کشورم، غذا بپزم، خانه داري کنم، شوهرداري کنم، بچه داري کنم. حتي براي شستن و برق انداختن سرويس بهداشتي هم اشتياق دارم! دوست دارم ناز کنم. نياز ببينم. ب*و*سه بدهم. ب*و*سه بگيرم. عشق بورزم. عشق طلب کنم. زن باشم. مرد بخواهم. خواستني باشم. دوست داشتني، فراموش نشدني! اين بيست روز در زندگي سايه، تکرار نخواهد شد. اين بيست روز بايد براي ابد ماندگار شود. بايد خاطره شود. خاطره اي محو نشدني، گم نشدني. اين بيست روز مهلتي است که خدا براي زندگي کردن به من داده. من که هر روز مردن را بارها تجربه کرده ام، قدر اين روزها را خوب مي دانم. نمي گذارم حتي ثانيه اي از دستم برود. اين بيست روز آرامش، حق من است. حقي که به زور از خدا گرفته ام و حتي به خودش هم پسش نمي دهم.
romangram.com | @romangram_com