#شاه_شطرنج_پارت_236

دستش را دور شانه ام حلقه مي کند و آرام، مرا به طرف خودش مي کشد.
مي خواهم صدايم را خفه کنم اما نمي شود. سرم را توي سينه اش فرو مي برم.
-نبودنش عادي نميشه. زخمش خوب نميشه.
دستش را آرام روي سرم مي کشد و مثل تمام مواقعي که حالم اين گونه خراب مي شود، سکوت مي کند.
-بهش احتياج دارم. اين جوري عروس شدن خيلي مزخرفه.
تکرار مي کنم.
-اين زندگي خيلي مزخرفه امير.
فشار دستش هم آرامم نمي کند. بغض ها و عقده هايم تمامي ندارند. مي گذارد گريه کنم. ناله کنم. شکايت کنم و فقط گوش مي دهد. چقدر اين خصلتش را دوست دارم. چقدر اين سکوت هاي به موقعش را دوست دارم. چقدر وقتي اين طور آرام و عاري از خشم است، دوستش دارم!
لباس شيري بيرون زده از زير مانتويم را مشت مي کنم.
-هيچ وقت فکر نمي کردم اين جوري ازدواج کنم. بچه هاي پرورشگاهي هم از من بهترن. از مني که يه روز نور چشم خانوادم بودم. از مني که يه روز محبوب ترين عضو بين دوستام بودم. چرا اين جوري شد؟ چرا اين همه بلا سرم اومد؟ چرا يه دفعه همه دنيام زير و رو شد؟
-...
-منم آرزو داشتم مثل هر دختر ديگه اي لباس عروس بپوشم. آرايشگاه برم. کلي آدم منتظر ديدنم باشن. دسته گل تو دستم باشه. موسيقي پخش شه. با شوهرم بر*ق*صم. شاباش بگيرم. فرداي عروسيم پاتختي باشه. واسم صبحونه بيارن. يکي نگرانم باشه. يکي هوامو داشته باشه.
پيشاني ام را به بازويش تکيه مي دهم و از پيراهنش آويزان مي شوم.
-ولي ببين، هيچ کس نيست. اگه يه روز اذيتم کني به کي پناه ببرم؟ اگه دعوا کنيم کجا واسه قهر برم؟

romangram.com | @romangram_com