#شاه_شطرنج_پارت_235
نفسم عمق ندارد.
-از بابات مي ترسم. خصوصا با وجود اين بچه.
-اولا کسي نمي تونه به تو آسيب برسونه. بعدشم فعلا که تا يه بيست روزي نيستش. بهش فکر نکن. الانم پاشو مثل دختراي خوب يه چيزي بخور و وسايلت رو جمع کن. به خودتم فشار نيار. عصر مي بينمت.
در را برايم باز مي کند. آرام پا برمي دارم و وارد خانه جديدم مي شوم. حس غريبي دارم. مخلوطي از خوب و بد. مخلوطي از غربت و آشنايي. در سکوت روي مبل مي نشينم و به چمدان هايم که گوشه هال گذاشته شده اند نگاه مي کنم. قفس پودي هم روي کانتر است؛ مثل خانه خودم. دستانم را در هم قفل مي کنم و سرم را پايين مي اندازم. اميرحسين به اتاق رفته. توي مبل جمع مي شوم. حس بدم غالب مي شود. بغض گلويم را مي گيرد. به شدت احساس تنهايي و بي کسي مي کنم. حتي شاهد عقدمان هم دو مرد غريبه بودند. هنوزنگاه هاي پر ترحم و پرسشگرشان را فراموش نکرده ام. گوشه لبم را به دندان مي گيرم. دوست ندارم اشکم سرازير شود اما مثل جوجه گنجشکي که از مادرش دور افتاده، هراسان و آشفته ام. سعي مي کنم قوي باشم يا حداقل اين گونه به نظر برسم اما نمي شود، نمي توانم، ترسيده ام! اعتراف مي کنم از اين همه غريبه، از تنهايي با اين مرد، ترسيده ام! صداي قدم هايش خون در عروقم منجمد مي کند. بوي ديوان، محرک اضطرابم مي شود. سرم را بيشتر در گردنم فرو مي برم. کنارم مي نشيند و سرش را کمي پايين مي آورد. با پوست بلند شده گوشه ناخنم ور مي روم. عادتي که از بچگي داشته ام. صدايم مي زند:
-سايه؟
سرم را بلند مي کنم اما سريع نگاهم را مي دزدم.
دستش را بالا مي آورد و گونه يخ کرده ام را نوازش مي کند.
-چرا با مانتو نشستي؟
لبم را بيشتر فشار مي دهم. توده توي گلويم بزرگ تر مي شود.
-سايه؟
دستم را روي دهانم مي گذارم.
-سايه؟ عزيزم، خوبي؟
با همين سوال ساده، توده منفجر مي شود. چانه ام مي لرزد و اشکم سرازير مي شود.
-دلم واسه بابام تنگ شده.
romangram.com | @romangram_com