#شاه_شطرنج_پارت_234
-خوبه. منم از بابا خواستم که بره.
اَه، لعنتي!
-خوبه.
مکث مي کند.
-خبر بعدي اين که واسه سه شنبه وقت محضر گرفتم.
نبض شقيقه ام شروع به زدن مي کند.
-مگه آزمايشا آماده شدن؟
-بله خانوم. الان تو دستمه.
به تقويم کنار سرم نگاه مي کنم و مي گويم:
-خوبه.
-فقط همين؟
چشمانم را مي مالم.
-يه کم استرس دارم.
-استرس واسه چي؟
romangram.com | @romangram_com