#شاه_شطرنج_پارت_230

دستش را بي هدف تکان مي دهد.
-تهوع، سرگيجه، چه مي دونم، بي حالي.
بازدم خفه ام را بيرون مي دهم.
-بارداري فقط يه علامت ثابت داره. بقيه ممکنه باشه، ممکنه نباشه. تازه گاهي همون يه علامتم زياد قابل اعتماد نيست.
پرسشگرانه نگاهم مي کند و بعد از چند لحظه متوجه مي شود.
-کي شک کردي؟
-يه هفته ست. نمي خواستم بهش فکر کنم .فقط خواستم مطمئن شم، که اين جوري شد!
سرش را بين دستانش مي گيرد و مي گويد:
-عجب بدشانسي بزرگي. من هفت سال با يه دختر زندگي کردم و هيچ وقت همچين اتفاقي نيفتاد.
مي خندم.
-تو هم داري به آتيش من مي سوزي. خدا شمشيرش رو از رو بسته.
با کلافگي بلند مي شود و قدم مي زند.
-نمي دونم مي خواد چيو نشونم بده. اين که اون خداست و من هيچ کاره؟ اين که اون قويه و من ضعيف؟ اين که اون برنده ست و من بازنده؟ نمي دونم! نمي دونم چرا مي خواد چيزايي رو که مي دونم بهم ثابت کنه. از ديشب فقط به همين فکر مي کنم. هدفش چيه؟ مي خواد باهام چي کار کنه؟
گر گرفته ام. شالم را بر مي دارم و پرت مي کنم. پالتويم را در مي آورم و پرت مي کنم. دستم زق زق مي کند. پايم هم، قلبم هم!

romangram.com | @romangram_com