#شاه_شطرنج_پارت_231
-به هر حال هزارتا راه واسه از بين بردن اين بچه هست. لازم نيست نگران باشي!
دلم از فکر کردن به اين کار از جا کنده مي شود. خسته شدم از اين جنگ مداوم با خودم و هر آن چه که مي خواهم!
مقابل پايم زانو مي زند. صورتش آرام شده. باز هم چشمانش مي خندند.
-واسه چي مي خواي بچمونو بکشي؟ ما که داريم ازدواج مي کنيم. مگه نگفتي بچه دوست داري؟ خب، خدا هم صداتو شنيد. اين جوري به اين قضيه نگاه کن.
با ناباوري نگاهش مي کنم.
-عزيزم، من هزار بار گفتم، بازم ميگم. مسئوليت کارامو گردن مي گيرم. هر چي که باشه! مسئوليت اون بچه با منه. از زيرش شونه خالي نمي کنم. مطمئن باش.
دستانم را ميان دست هاي گرم و بزرگش مي گيرد.
-تو چي؟ مي خوايش؟
سرم را پايين مي اندازم و به شکمم نگاه مي کنم. يک بچه؛ بچه اي از خودم. بچه اي که مال خودم باشد. براي خودم باشد. تنهايي ام را تمام کند؛ تا ابد.
-نمي دونم.
لبش را روي دست زخمي ام مي گذارد. به موهاي آشفته اش نگاه مي کنم. دست ديگرم را بالا مي آورم و روي صورتش مي گذارم. سرش را مي چرخاند و کف دستم را مي ب*و*سد.
-طبق قولي که بهت دادم، هر تصميمي بگيري، حمايتت مي کنم.
با صداي بلند زنگ موبايل از خواب مي پرم. نمي دانم شب است يا روز. کورمال کورمال گوشي را پيدا مي کنم و به زور جواب مي دهم.
-الو؟ سايه خوابي؟
romangram.com | @romangram_com