#شاه_شطرنج_پارت_229
براي چند لحظه نفس کشيدنش را نمي بينم. دستش توي هوا خشک مي شود. مبهوت نگاه مي کند. گاهي مرا، گاهي برگه سفيد و صورتي را! وقتي به حرف مي آيد صدايش را نمي شناسم.
-اين محاله! چطور همچين چيزي ممکنه؟
نگاهم را از او مي گيرم.
-نميشه سايه. غيرممکنه.
فشار عصبي، فوران مي کند. با تمام ضعف و ناتواني، به تندي از جا برمي خيزم و توي صورتش براق مي شوم.
-منظورت از غيرممکن چيه؟ ها؟ پس من اين بچه رو از کجا آوردم؟
دستش را روي دهان و چانه اش مي گذارد. چشمانش بي حالت شده اند. برگه را روي ميز مي گذارد و کنار پنجره مي ايستد. خشمم را سر او خالي مي کنم.
-اگه خيلي شک داري با يه آزمايش ژنتيک همه چي معلوم ميشه.
به سمتم مي چرخد. هر دو دستش را بالا مي برد و مي گويد:
-منظورم اين نبود، ببخشيد. شوکه شدم. معذرت مي خوام!
خودم را روي مبل پرت مي کنم. با فاصله کنارم مي نشيند و مي گويد:
-شايد اشتباه شده. تو که هيچ علائمي نداري. اصلا کي رفتي آزمايش بارداري دادي؟
بي حال نگاهش مي کنم.
-منظورت از علائم چيه؟
romangram.com | @romangram_com