#شاه_شطرنج_پارت_228

-گفته بودم که مي خوام تنها باشم.
-آره، منم تنهات گذاشتم. ديشب نيومدم پيشت اما ديگه بسه. مي خوام بدونم موضوع چيه؟ تو که تا عصر ديروز خوب بودي. رفتيم آزمايش داديم. ناهار رو با هم بوديم. چي شد يهويي؟
سرم را به ديوار مي زنم و چشمم را مي بندم.
-چيز مهمي نيست.
صدايش را بالا مي برد.
-اين چه اخلاق زشتيه که تو داري؟ چرا بايد يه سوال رو چند بار بپرسم تا درست جوابم رو بدي؟
آخ! خدا که بنده اش را نفهمد، واي به حال آدم ها!
-امير نمي بيني حالم خوب نيست؟
از جا بلند مي شود.
-سايه صدامو در نيار. بگو چته؟ چرا همه چي رو مي پيچوني؟
پلک هايم را باز مي کنم. سرم همچنان به ديوار است. چشم در چشمش مي دوزم.
-واقعا مي خواي بدوني چمه؟
کيفم را باز مي کنم و برگه آزمايش را به دستش مي دهم.
-تبريک ميگم. داري پدر ميشي!

romangram.com | @romangram_com