#شاه_شطرنج_پارت_227
اسم شرکتم را مي شنوم. امين ضربه آرامي به پايم مي زند. نوبت من شده. نفس عميق مي کشم. مي خواهم شروع کنم. ناگهان صداي آشنايي از گوشه قلبم بلند مي شود. خيلي ضعيف است، اما آشناست. انگار کسي مي گويد من با توام. مي شناسمش اما باورش ندارم. من که باورش ندارم. پس چرا بي اراده لبخند مي زنم؟
-خوشحالم که يه فرصت ديگه واسه معرفي يه محصول جديد و جالب به من و تيمم داده شد. باعث افتخاره که اعلام کنم اين فرمول هم مثل فرمول قبلي روي هر سه حيوون آزمايشگاهي جواب داده و مطمئنا مي تونه مجوز وزارت بهداشت رو هم بگيره. البته دانشگاه علوم پزشکي کاملا در جريان روند کار اين دارو بوده و هست و همچنان قدرتمندانه ما رو حمايت مي کنه.
چشم مي چرخانم و تک تک حاضرين را از نظر مي گذرانم. اين بار تنها کسي که نگاهم نمي کند و سرش را پايين انداخته اميرحسين است.
-همه ما درباره سرطان پروستات يه چيزايي شنيديم اما شايد جالب باشه که بدونيم سرطان پروستات شايع ترين بيماري مردان در ايالات متحده امريکا و دومين بيماري شايع بعد از سرطان ريه در دنياست و به علت اين که معمولا دير تشخيص داده ميشه در اکثر مواقع شانس درمان وجود نداره.
صداي پر تمسخر متين را مي شنوم.
-داروي ضد سرطان ساختين؟
سرم را تکان مي دهم.
-خير. ما معتقديم که پيشگيري بهتر از درمانه. فرمول ما که از نوعي ماده خاص توي گوجه فرنگي استفاده کرده ريسک اين بيماري رو پايين مياره. اين نوع سرطان توي سنين بالاي چهل شيوع بيشتري داره، در نتيجه مي تونيم به راحتي اين مکمل رو واسه مريضاي هاي ريسک (high risk) تجويز کنيم و درصد اين بيماري رو تو کشور پايين بياريم. البته، نکته جالب اين جاست که اين دارو رشد سلول هاي سرطاني رو توي موش هاي نر به شدت کاهش داد و توي خوکچه ها متوقف کرد ولي چون اين قسمت از ماجرا به آزمايشات بيشتري احتياج داره فعلا در اين مورد ادعايي نداريم اما من به شما قول مي دم که اين دارو به زودي به عنوان پيشگيري کننده و درمانگر سرطان پروستات در دنيا مطرح ميشه و حتي خيلي پر سر و صداتر از فرمول قبلي ما خواهد بود.
سکوت کل سالن را فرا گرفته. اميرحسين همچنان نگاهم نمي کند اما اميرعلي! برق چشمانش از همين فاصله هم پيداست!
صداي دست زدن کم جاني مرا به خود مي آورد. پيرمرد دوست داشتني کيميا دست هايش را به هم مي کوبد و به تبعيت او همه دست مي زنند. نفس راحتي مي کشم و با سر تشکر مي کنم. امين بحث تخصصي را ادامه مي دهد و فدايي برآورد هزينه ها و سود را اعلام مي کند. بالا و پايين شدن سرها و لبخندهاي گوشه لبي و پچ پچ هاي گاه و بيگاه، نمايانگر موفقيتم هستند. بيش از اين چيزي اهميت ندارد. عذرخواهي مي کنم و از جلسه بيرون مي آيم. دستم را توي جيبم فرو مي برم. سرم را پايين مي اندازم و آرام آرام، قدم مي زنم. زنگ موبايلم را که مي شنوم لبخند روي لبم مي نشيند. مي دانم کيست. دکمه اتصال را لمس مي کنم و بدون حرف گوش مي دهم.
-پيشنهادت قبوله. بايد حرف بزنيم. کي و کجا؟
پاهايم درد مي کنند. ساعت ها آوارگي در خيابان هاي شلوغ و پر دود تاول بر تنم نشانده. زبانم خشک خشک است. حتي آب هم ننوشيده ام. شاکي ام؛ از زمين، زمان، از خودم، از خدا، از تمام کائنات. آن قدر با خدا دعوا کرده ام که ديگر ناي حرف زدن هم ندارم. ماشين اميرحسين را مي بينم. آه مي کشم. کليد مي اندازم و داخل مي شوم. بوت پاشنه بلند پايم را زخم کرده. جورابم خوني است. با احتياط جوراب را بيرون مي کشم. پشت پايم آش و لاش است. امير روي سرم مي ايستد. نگاهش مي کنم. چقدر تکيده به نظر مي آيد. همان جا روي زمين مي نشينم. او هم مي نشيند و به در تکيه مي دهد.
-چه بلايي به سر خودت آوردي؟ اين چه حال و روزيه؟
صداي آرام و لحن ملايمش، دلم را قرص مي کند.
romangram.com | @romangram_com