#شاه_شطرنج_پارت_226

لباس هايم را يکي يکي بيرون مي آورم و آب را کمي گرم مي کنم.
-امروز وقتش نيست. وقتش نيست!
به موقع به سالن جلسات مي رسم. امين و فدايي هم هستند. بلافاصله کامپيوتر را روشن مي کنم و مطالب را مي خوانم. امين توضيح مختصري در مورد اسلايدها مي دهد و فدايي در مورد آمار و ارقام. ذهنم راه نمي دهد. تمرکزم در کمتر از ثانيه به هم مي ريزد. امين نگرانم مي شود.
-سايه اين چه حال و روزيه؟
فدايي مضطرب مي شود.
-سايه مي توني؟
و من تنها پلکم را روي هم فشار مي دهم. سر که بلند مي کنم خانواده احتشام را مقابلم مي بينم. اميرعلي، اميرحسين و متين! نگاه هر سه بر من خيره است. دست باند پيچي شده ام را روي پيشاني ام مي گذارم و به امين مي گويم:
-يه چيزي بده که اين سردرد رو خوب کنه.
دهانش را نزديک گوشم مي آورد و مي گويد:
-هيچي همرام نيست.
لعنتي! لبم را گاز مي گيرم و آرام مي گويم:
-باشه، تحمل مي کنم.
مدير کيميا که وارد مي شود جلسه صورت رسمي به خود مي گيرد. نگاه تيز اميرحسين را حس مي کنم اما حتي لحظه اي هم به چشمانم اجازه نگريستن نمي دهم. به آدم ها نگاه مي کنم. به لب هايي که باز و بسته مي شوند. من چرا هيچي نمي فهمم؟ دوباره پلک هايم را فشار مي دهم و زمزمه مي کنم:
-نه سايه، نه!

romangram.com | @romangram_com