#شاه_شطرنج_پارت_225
-همينه؟
شيشه را به ديوار مي کوبم.
-همينه؟
جيغ مي کشم:
-همينه؟
زانوهايم تا مي شوند. روي زمين مي نشينم. با مشت بر سنگ مي کوبم و تيزي شيشه را در دستم حس مي کنم.
-خدا! ولم کن.
به خون راه گرفته از دستم نگاه مي کنم. بريدگي عميق مشمئزم مي کند.
-خدا! دست از سرم بردار.
روي سنگ سرد دراز مي کشم و پاهايم را توي شکمم جمع مي کنم. دست خوني ام را روي شکمم مي گذارم و ناله مي کنم:
-خدا، به دادم برس!
پاهايم را روي زمين مي کشم. سردي سنگ يک طرف تنم را لمس کرده. از ديدن صورتم در آينه وحشت مي کنم. دقيقا مثل وقتي که پدرم مرد؛ عين پدرم، عين يک مرده! سيلي آرامي به گونه ام مي زنم.
-امروز روز جلسه ست. نمي توني خرابش کني. حق نداري. بدبختيات رو بذار واسه وقتي از اون جلسه لعنتي اومدي بيرون. بعدا در موردش فکر کن. الان وقتش نيست. الان نه سايه!
دهانم طعم گند ا*ل*ک*ل مي دهد. هنوز هم منگم. آب سرد را روي تنم باز مي کنم و مي لرزم. به جلسه فکر مي کنم و اسلايدهايي که حتي يک بار نديدمشان و به اميرحسيني که ديشب در جواب تماس هايش فقط گفتم مي خواهم تنها باشم و بس! و به اميرعلي، پدربزرگ بچه ام!
romangram.com | @romangram_com