#شاه_شطرنج_پارت_224
مي خندم؛ با طپش هاي پر صداي دل. دلي که مي تپد، براي غيرت و تعصبي که بوي حسادت و انحصارطلبي مردانه مي دهد!
برگه را از کيفم در مي آورم و دوباره نگاه مي کنم. فردا روز جلسه است و من ... پرده ها را کنار مي زنم و به گلدسته مسجد چشم مي دوزم. از شيشه ي توي دستم يک قلپ مي نوشم؛ بدون چشم برداشتن از گلدسته.
-بيا واسه يه بارم که شده با هم رک و پوست کنده حرف بزنيم. موافقي؟
يک قلپ ديگر!
-هستي؟ گوش مي دي؟ يا سرت شلوغه؟
تلخي اش گلويم را مي سوزاند.
-نه، نيستي. خيلي وقته که نيستي. يعني هستيا، با ما نيستي. با از ما بهتروني. تو هم پارتي بازي مي کني. تو هم خوب و بد مي کني. هي! بيچاره به ما؛ که نه بين زمينيا جايي داريم و نه تو آسمونيا.
يک جرعه ديگر!
-ولي تو در قبال من مسئولي. مگه من خواستم انسان بشم و بيام تو اين ک*ث*ا*ف*ت خونه؟ مگه دنيا اومدنم دست خودم بوده؟ يه جوري رفتار مي کني انگار هميشه مقصر اين بنده هاي بدبختتن. نه والا، نه بلا! موندم تو حکمتت. بهش حکمت مي گين ديگه، مگه نه؟ حالا هر چي. تو کارات موندم. يه جا که بايد زوم مي کردي رو من و دستم رو مي گرفتي، کلا بي خيالم شدي. حالا که مي گم ديگه خدا نمي خوام، مرتب قدرت نمايي مي کني. چرا؟ واقعا چرا؟
باز هم شيشه را روي لبم مي گذارم و دستم را روي شکمم مي کشم.
-هيچي نگو. باشه. بازم سکوت کن. اون موقع که تنها پناهگام سجاده آبيم بود و تنها دلخوشيم نامه نوشتن واسه تو و حرف زدن با تو، جوابم رو ندادي، واي به حال الان. هـــه! واي به حال الان! فقط يه چيز واسم عجيبه. چطوره که اون همه سال عبادت هيچ پاداشي نداشت ولي چند سال کوچولو خصومت، عقوبتش مصيبت پشت مصيبته! جريان چيه؟ سريع الحساب و شديدالعقاب؟ آره؟ خب پس چرا فقط واسه من؟ چرا فقط من؟ چرا واسه مجازات کردن بقيه اين قدر صبوري؟ آي، آي، آي! دلم از دستت خونه. از دست خودت و بنده هات!
برگه را به سمت گلدسته مي گيرم و مي گويم:
-يکي به خاطر بچه سال ها عذاب مي کشه، دوندگي مي کنه، التماس مي کنه، به هرچي ضريحه دخيل مي بنده، پيغمبر و امامت رو عاجز مي کنه ولي تو ازش دريغ مي کني. اون وقت من، من بدبخت، من فلک زده، با يه بار، يه باري که هيچي ازش نفهميدم، بايد تخم حروم تو شکمم کاشته بشه و اين بلا به سرم بياد؟ اين انصافه؟ عدالته؟ رحمان و رحيم که مي گن اينه؟ عادل و منصف که ميگن همينه؟
داد مي زنم.
romangram.com | @romangram_com