#شاه_شطرنج_پارت_223
-تکليف آوا چي ميشه؟
او هم آه مي کشد.
-نمي دونم. دلم مي خواد بيارمش پيش خودم ولي مادرش طاقت نمياره. به هر حال بچشه. تنها دلخوشيشه. بعدشم کسي نيست که ازش مراقبت کنه.
تند مي گويم:
-من که هستم.
خم مي شود و گوشم را مي ب*و*سد.
-مي خواي بي خيال شرکتت بشي؟
-نه ولي يه شيفت مي رم سرکار، بقيش رو خونه مي مونم. آوا رو هم صبحا مي ذاريم مهد، عصرا هم پيش خودمه.
محکم شکمم را در برمي گيرد و مي گويد:
-باشه ولي فعلا نه. تا يه مدت مي خوام فقط خودمون باشيم؛ بي سرخر!
کمي مي چرخم تا بتوانم صورتش را ببينم. چشمکي مي زند و مي گويد:
-بالاخره بايد تلافي اين شبايي رو که تو خماري مي مونم دربيارم ديگه.
به سينه اش مشت مي زنم. مشتم را در دست مي گيرد و مي ب*و*سد. فاصله چشمانش با چشمانم در حد چند سانتي متر است. آهسته مي گويد:
-لحظه شماري مي کنم واسه اون لحظه اي که دست و بالم باز شه. اون وقت اگه جرات داشتي جلوي چشم من يا در هر شرايط ديگه اي با متين يا هر مرد ديگه اي کل کل کن!
romangram.com | @romangram_com