#شاه_شطرنج_پارت_221

-هنوزم احساس تنهايي مي کني؟
سرم را توي گودي گردنش مي گذارم و مي گويم:
-نه ولي اين جوري عروس شدن داغ دلم رو تازه مي کنه. سر عقد، با اجازه کي بله رو بگم؟ کي قراره راه و رسم شوهرداري يادم بده؟ کي قراره دست من رو تو دست تو بذاره و بگه مراقب خواهرم باش؟ کي قراره کل بکشه؟ کي نقل و نبات مي پاشه؟
هيچي نمي گويد. دستانم را ب*غ*ل مي کنم و مي گويم:
-کاش مي شد يه ماه بريم مسافرت. مکانش فرق نمي کنه. فقط تنها باشيم. خودمون دو تا. خيلي به همچين مسافرتي احتياج دارم.
باز چيزي نمي گويد و تنها موهايم را مي ب*و*سد.
-امير زود بچه دار شيم. دلم بچه زياد مي خواد. دوست دارم بچه هام تنها نباشن. هم برادر داشته باشن، هم خواهر. مي خوام اون قدر سرم گرم شه که تموم اين شب هاي تنهايي و عذاب يادم بره.
سرم را بالا مي گيرم.
-تو هم بچه دوست داري؟
لبخند مي زند و چشمانش را باز و بسته مي کند.
-دو تا دختر داشته باشيم، دو تا پسر. اين جوري جنسمون جور ميشه.
دوباره سرم را بالا مي گيرم.
-به نظرت من مادر خوبي ميشم؟
تنها به تکان دادن سر اکتفا مي کند.

romangram.com | @romangram_com