#شاه_شطرنج_پارت_220
-مي دونم تو ذوقت خورد ولي قول مي دم به محض برگشتن به خونه اون جوري که تو دوست داري از خجالتت در بيام.
زور مي زنم که از بازويش نيشگون بگيرم اما عضلات حجيم و سفتش اجازه نمي دهد. به مشت آرامي اکتفا مي کنم و مي گويم:
-به همين خيال باش!
به جز حلقه برايم سرويس ظريفي از ياقوت کبود مي خرد. همان لحظه عاشق رنگ و تلالو سنگ هايش مي شوم. به محض دور ديدن چشم فروشنده، روي پايم مي ايستم و ب*و*سه يواشکي بر گردنش مي نشانم و مي گويم:
-مرسي خيلي دوسش دارم.
دستش را روي کمرم مي گذارد و مي پرسد:
-کيو؟ سرويس طلا يا اميرحسين؟
چشمانم را پايين مي اندازم و آرام مي گويم:
-هردوشون رو.
مي خندد و « اي بدجنس! » آهسته اي مي گويد. لباس هم مي خريم. يک پيراهن شيري زيبا با کيف و کفش همرنگش. من هم براي او کت و شلوار مي خرم. سورمه اي تيره با کراوات همرنگش و پيراهن سفيد. سرويس خواب هم مي بينيم اما آن قدر اميرحسين شوخي مي کند و سر به سرم مي گذارد که بي خيال خريدش مي شوم و با گونه هاي گل انداخته از مغازه بيرون مي آيم و باعث تفريح و سرخوشي اش مي شوم. شام هم مي خوريم. کباب ترکي با سس فراوان و نوشابه تگرگي. تمر و لواشک هم برايم مي خرد و به « به به! » و « چه چه! » گفتن هايم مي خندد و آخر شب با وجود خستگي بي حدش کنارم، روي مبل مي نشيند و در آ*غ*و*شم مي گيرد. گرماي لبش را روي سرم حس مي کنم.
-چه حکمتيه که خانوما از خريد کردن خسته نميشن؟
به بسته هاي متعدد رو به رويم نگاه مي کنم و مي گويم:
-کاش حداقل يکي رو داشتم که اينا رو نشونش بدم!
لحظه اي قفسه سينه اش بي حرکت مي شود. دستش را روي گونه ام مي گذارد و سرم را بالا مي گيرد. چشمان مهربانش قلبم را مي لرزاند.
romangram.com | @romangram_com