#شاه_شطرنج_پارت_219
-بايد واسه جلسه پس فردا خودمو آماده کنم. مي خوام برم رو تختم ولو شم. لپ تاپمو جلوم بذارم و در آرامش به کارم برسم. تو شرکت اين امکانات فراهم نيست.
لبخند نصفه نيمه اي روي لبش مي نشيند و هيچي نمي گويد. کج مي نشينم و مي گويم:
-تو چرا اين قدر زود زدي بيرون؟
لبخندش همچنان با لبش بازي مي کند.
-مي خوام از خجالت تو در بيام. تو شرکت امکاناتش فراهم نيست.
لبم را از بي پروايي اش گاز مي گيرم و مي گويم:
-يه کم حيا داشته باشي بد نيستا.
بلند مي خندد و مقابل مغازه اي مي ايستد.
-عزيزم تو فکرت منحرفه. مي خوام واست حلقه بخرم. پياده شو.
با تعجب به مغازه طلافروشي نگاه مي کنم. حسي در دلم به جوشش در مي آيد. آرام مي گويم:
-لازم نيست امير. حداقل تا وقتي کسي نفهميده نيازي به اين کار نيست.
کمربندش را باز مي کند و مي گويد.
-پياده شو خانوم. عقد بدون حلقه نميشه.
کنارش مي ايستم. لحظه اي دل دل مي کنم و بعد دستم را زير بازويش مي اندازم. سرش را کمي پايين مي آورد و آرام مي گويد:
romangram.com | @romangram_com