#شاه_شطرنج_پارت_217
-اميدوارم.
و از اتاق بيرون مي رود. فنجان نسکافه ام را برمي دارم و کنار پنجره مي ايستم. هيچ خبري از اميرعلي احتشام نيست. پوزخند مي زنم.
بازي به مراحل حساسش رسيده!
از شرکت بيرون مي زنم. متين و اميرحسين مقابل در ورودي ايستاده اند و حرف مي زنند. تن صدايشان پايين است اما حالت چهره شان خصمانه و عصبي است. با ديدن من هر دو اخم مي کنند. اخم متين را مي فهمم اما اميرحسن را نه.!
-به به خاله پيرزن. کم پيدايي، افتخار نمي دي!
صداي هشدار دهنده اميرحسين را مي شنوم.
-متين، خفه شو!
اين تندي اش برايم عجيب است. نمي توانم بي خيال جواب دادن شوم. قدمي به جلو برمي دارم و مي گويم:
-افتخار رو به آدمش مي دم، نه به تو!
چشمان اميرحسين از شدت خشم برق مي زند.
-خانوم موتمني لطفا ادامه ندين. اين طرز صحبت کردن شايسته شما نيست.
با ناراحتي نگاهش مي کنم و مي گويم:
-بهتره طرز صحبت کردن رو به همکارتون ياد بدين نه به من.
با ابرو اشاره مي دهد که برو. مي روم. نياز دارم قدم بزنم. نياز دارم فکر کنم اما صداي گوشي ام نمي گذارد.
romangram.com | @romangram_com