#شاه_شطرنج_پارت_215

-نمي دونم چي کار کردي ولي واقعا دمت گرم و سرت خوش باد. به مرز ورشکستگي رسيده بوديم.
بدون اين که سرم را بلند کنم مي گويم:
-خريد اين ماه رو بيشتر کنين؛ دو برابر.
تعللش باعث تعجبم مي شود. نگاهش مي کنم. کمي اين پا و آن پا مي کند.
-سايه ريسکش زياده. درسته اگه فروش بره موفقيت بزرگيه اما اگه نشه با سر زمين مي خوريم. ديگه نمي تونيم بلند شيم.
به صندلي تکيه مي دهم و با لبخند مي گويم:
-نگران نباش. با حامي هاي گردن کلفتي که ما داريم مشکلي پيش نمياد.
آهي مي کشد و آرام مي گويد:
-صلاح مملکت خويش خسروان دانند.
امين داخل مي آيد.
-تاريخ و ساعت جلسه مشخص شد. روز پنجشنبه، ساعت چهار. يعني پس فردا.
سرم را تکان مي دهم.
-خوبه. مشکلي که نيست؟
چشمانش رنگ غم مي گيرند.

romangram.com | @romangram_com