#شاه_شطرنج_پارت_214
-باشه ولي نمي خوام کسي بدونه؛ هيچ کس. بذار يه مدت اين قضيه مسکوت باشه. »
روي مبل به انتظار پاسخ مي نشينم.
« چرا؟ من که نمي تونم همچين چيزي رو از خونوادم يا دوستام مخفي کنم. »
دستانم عرق کرده اند.
« بابات بفهمه نمي ذاره اين اتفاق بيفته. يه جوري همه چي رو به هم مي زنه. »
« کسي نمي تونه واسه زندگي من تصميم بگيره. »
« خواهش مي کنم امير. بذار يه مدت آرامش داشته باشم و بدون استرس زندگي کنم. تو که گفتي با بابات ارتباط چنداني نداري. خب مي تونيم يه مدت آروم و بدون دغدغه فقط و فقط با هم باشيم. چون مي دونم به محض اين که بفهمه راحتمون نمي ذاره. »
جوابش با تاخير مي آيد؛ تاخير خيلي زياد.
« باشه. فعلا کسي نمي فهمه. »
نفس راحتي مي کشم و به ا*ل*ک*ل پناه مي برم. سختي اين روزها امانم را بريده.
****
فدايي را به اتاقم مي خوانم و آمار مي گيرم. چهره اش خندان است.
romangram.com | @romangram_com