#شاه_شطرنج_پارت_213
-واسه چي سايه جون رو ب*غ*ل کرده بودي؟
امير چشمکي به من مي زند و با لحن جدي تري مي گويد:
-شما نبايد تو اين مسائل دخالت کني خانوم خوشگله.
لب برمي چيند و سرش را بيشتر توي تن او فرو مي کند. دلم براي بدن گلوله شده اش ضعف مي رود. مي توانم احساس بدش را درک کنم. آرام به امير اشاره مي دهم و مي گويم:
-من برم ديگه. تو هم زودتر خودت رو به رختخواب برسون. چشمات خيلي قرمز شده.
سر آوا را روي بازوي چپش مي گذارد و مي گويد:
-اگه اين خانوم خانوما اجازه بده چشم.
آوا با چشمان بسته و ابروهاي گره خورده مي گويد:
-من عقب نمي رم. مي خوام رو صندلي سايه جون بنشينم.
امير شانه هايش را بالا مي اندازد. مي خندم و مي گويم:
-باشه عزيزم. من ميرم.
خداحافظي مي کنم و پياده مي شوم. آوا روي صندلي مي نشيند و برايم دست تکان مي دهد. به خانه مي روم و به صداي ماشيني که دور مي شود گوش مي دهم. هنوز روسري از سر برنداشته ام که اس ام اسش مي آيد.
« امشبو که به لطف آوا قِسِر در رفتي. فردا ميرم واسه برگه آزمايش. پس فردا هم مي ريم آزمايش مي ديم. به محض آماده شدن جوابم عقد مي کنيم. هيچ ارفاقي هم در کار نيست. »
جوابش را سريع تايپ مي کنم.
romangram.com | @romangram_com