#شاه_شطرنج_پارت_212
دستش را باز مي کند. با اشتياق در آ*غ*و*شش فرو مي روم. مي خواهم حرف بزنم اما سرم را مي ب*و*سد و مي گويد:
-هيش! بسه. ديگه هيچي نگو.
اشکم مي چکد. لحظه اي قطره قطره و گاهي سيل وار. سرم را بالا مي گيرد و توي چشمانم نگاه مي کند. لبخند مي زند.
-وقتي گريه مي کني، چشمات ديوونم مي کنن.
چانه ام مي لرزد.
پيشاني اش را به پيشاني ام مي زند و مي گويد:
-نميشه واسه همين يه شب صيغه رو قبول کني؟
ميان گريه، مي خندم. صداي لطيف آوا هردويمان را از جا مي پراند.
-منم ب*غ*ل!
با بي ميلي از آ*غ*و*شش بيرون مي آيم و جايم را به آوا که با اخم از بين صندلي ها جلو مي آيد مي دهم. از حسادتش خنده ام مي گيرد. امير هم مي خندد و مي گويد:
- چرا بيدار شدي تپلي من؟
خودش را توي آ*غ*و*ش او جا مي دهد و با چشماني نيمه بسته مي گويد:
-خوابم نمياد.
صورتش را به پيراهن اميرحسين مي مالد و ادامه مي دهد:
romangram.com | @romangram_com