#شاه_شطرنج_پارت_211

نيم تنه اش را به سمتم مي چرخاند و مي گويد:
-خب بگو. به خدا تا حرف نزني من متوجه نميشم. خسته شدم بس که رو کشف تفکرات تو انرژي گذاشتم. اگه تکيه گاه مي خواي خب بهم فرصت بده. ببين از پسش برميام يا نه. ببين ارزشش رو دارم يا نه. با سکوت کردن به هيچ جا نمي رسي. به خدا تمام مشکلات اين دنيا از حرف نزدن و کج فهمي هاي ناشي از اونه. بگو حست چيه. بگو چي مي خواي. بگو دنبال چي هستي.
بازوهايم را مي گيرد و تکانم مي دهد.
-از اين جهنمي که واسه خودت ساختي بيا بيرون. ببين. نگاه کن. همه آدما سياه نيستن. همه خائن نيستن. همه دشمن نيستن. تا کي مي خواي با کينه به اجتماع و آدماش نگاه کني؟ داري فرصتاي زندگيت رو از دست مي دي. داري جوونيت رو هدر مي دي. آوا رو ببين. نمي خواي يه بچه مثل اون داشته باشي؟ نگو که دلت واسش نلرزيده. نگو که احساست رو قلقلک نداده. من مي خوام کمکت کنم. از هر چيزي واسه اين که به خودت بياي استفاده مي کنم اما نمي ذاري. دور خودت سيم خاردار کشيدي و اجازه نمي دي هيچ کس نزديکت شه. خب من چقدر مي تونم تحمل کنم؟ چقدر طاقت ميارم؟ يه روز منم خسته مي شم و مي رم؛ ديگران هم مثل من. دنيات خاليه. خالي تر ميشه. سرده، سردتر ميشه. الان حاليت نيست. چون خوشگلي، جووني، توانمندي، ولي يه روز به خودت مياي و مي بيني موهات سفيد شده. سني ازت گذشته ولي همچنان خودتي و خودت. هيچ کس دور و برت نيست. سال به سال زنگ خونت زده نميشه. هيچکي نيست حالت رو بپرسه. اين چشم انداز آيندته سايه. اينو مي خواي؟ اگه اين جوري راحتي، باشه. من ميرم، پشت سرمو هم نگاه نمي کنم.
نفسش را رها مي کند. صدايش گرفته تر شده. دکمه پالتويم را مشت مي کنم و مي گويم:
-تو هيچ وقت به من نگفتي که دوستم داري. هميشه ميگي ازت خوشم مياد؛ فقط همين.
بدون اين که نگاهم کند جواب مي دهد.
-تو همينو هم به من نميگي. به خدا من به کمترشم راضيم.
دستم را نزديک مي برم و روي صورتش مي گذارم.
-چون مي ترسم.
نگاهم نمي کند. بغض گلويم را مي فشارد.
-مي ترسم تو رو هم از دست بدم. مي ترسم خدا تو رو هم ازم بگيره. مثل همه اونايي که دوست داشتم و ازم گرفت.
صورتش را مي چرخاند. چشمانش چراغاني است.
-مي ترسم حسم رو بروز بدم. مي ترسم بگم دوست دارم چون خدا با همه اونايي که دوستشون دارم مشکل داره. مهلتشون نمي ده.

romangram.com | @romangram_com