#شاه_شطرنج_پارت_210

دستش را از صورتم پايين مي کشم. به خشمش لبخند مي زنم و مي گويم:
-بي خيال شو امير. اين ازدواج احمقانه ست. در شرايطي که طرز تفکرت در مورد من اينه، ترجيح مي دم تو هم به نداشته هام اضافه بشي تا اين که وارد زندگي اي بشم که مردش به همه چيز من شک داره!
هه پر تمسخري مي گويد و رويش را برمي گرداند. نگاه عميقي به آوا مي کنم و ادامه مي دهم:
-مطمئن باش لطفت رو يه جوري جبران مي کنم. يه جوري که احساس برده بودن بهم دست نده.
دلخور نگاهم مي کند و مي گويد:
-اين جوريه ديگه. آره؟
کمي يقه پالتويم را بالا مي دهم و مي گويم:
-تو کلا در مورد من تو سوء تفاهمي. چون دارم واسه کارم تلاش مي کنم حتما حقه بازم. چون دارم از خودم مقابل پدرت محافظت مي کنم يا باهاش رقابت مي کنم، به خاطر اينه که قصد جونش رو دارم. چون يه شب تو عالم م*س*تي يه غلطي کردم، حالا مي تونم به همين راحتي بيام تو خونه تو و باهات رو يه تخت بخوابم. در اون حدي هم نيستم که بخواي باهام به صورت دائم ازدواج کني. يه مدتي صيغه، بعدشم هر کي سي خودش. بد منو شناختي. با غرض شناختي. منم تا يه حدي تحمل دارم. نيش و کنايه هات رو تا يه جايي تاب ميارم. خسته مي شم. خسته شدم. ميگي اعتماد کنيم ولي تا من حرف مي زنم يه جوري نگام مي کني که از صد تا فحش بدتره. منم به اندازه خودم مشکل دارم. گرفتاري دارم. مشغله دارم. دوست دارم يکي حمايتم کنه؛ همه جوره، قرص و محکم، اما اگه قرار باشه بودنش درد رو دردام بذاره، نبودنش رو ترجيح مي دم.
دستم را مي گيرد. پسش مي زنم.
-اين که من بي کس و کارم دليل نميشه که هر کي هرجوري دلش خواست باهام رفتار کنه. اجازه نمي دم. اين همه مدت رو پاي خودم وايسادم، از اين به بعد هم يه کاريش مي کنم.
در سکوت فرو مي رويم. چشمانش را به رو به رو مي دوزد.. هر دو دستش را روي فرمان مي گذارد و مي گويد:
-من چي بگم؟ من خسته نميشم؟ کم نميارم؟ وقتي باهام حرف نمي زني، وقتي همه چي رو ازم مخفي مي کني، وقتي همش يا تو خودتي يا با مهره هاي شطرنجت ور ميري، ذهنم درگير ميشه. نگران ميشم. وقتي ب*غ*لت مي کنم و تمام ماهيچه هاي تنت شل ميشن مي فهمم که يه حسي بهم داري اما چشمات، لب هات، رفتارت يه چيز ديگه ميگن. من قبلا گفتم، بازم مي گم. از نظر حسي درگيرت شدم. بودنت رو مي خوام. پاي همه چيزشم مي مونم اما هر چي من جلو ميام تو عقب ميري. هرچي محبت مي کنم سردتر ميشي. خب در اين شرايط هر کي جاي من باشه، با وجود اون سابقه خرابت، فکر مي کنه اين رابطه رو فقط واسه رسيدن به اهدافت داري ادامه ميدي. منم يه حقي دارم. مردم! محبت مي خوام. توجه مي خوام. نه واسه اين که مشکل چکت رو حل کنم، واسه خاطر خودم. مي خوام اون جوري که پويا رو دوست داشتي منو بخواي. مي توني؟
خبر نداري! خبر نداري! از اين دل خبر نداري!
-تو از کجا مي دوني من چطوري پويا رو دوست داشتم يا حسم به تو چيه؟

romangram.com | @romangram_com