#شاه_شطرنج_پارت_209
خودم را از ميان دستانش بيرون مي کشم و با قاطعيت مي گويم:
-چون من صيغه کسي نمي شم.
ابروهايش را بالا مي دهد؛ تا آخرين حد ممکن.
-ازدواج شوخي بردار نيست سايه. کلي تعهد و مسئوليت مياره. به شناخت بيشتري احتياج داره. مگه بچه بازيه؟
سرم را پايين مي اندازم.
-مي دونم. خب شايد بهتر باشه تا وقتي به اون شناخت برسيم صبر کنيم.
سکوتش طولاني مي شود. سرم را بلند مي کنم. آن قدر چشمانش را تنگ کرده که نمي توانم مردمکش را ببينم اما تيزي نگاهش وجودم را مي شکافد
-صبر کنيم تا به شناخت برسيم. درسته؟
زير حجم سنگين بدبيني اش، تنها سرم را تکان مي دهم. بازدمش را محکم به بيرون فوت مي کند و مي گويد:
-واسه عقد بايد آزمايش بديم و نوبت محضر بگيريم که يه کم طول مي کشه. تا اون موقع تو مياي پيش من. منم قول مي دم انگشتمم بهت نخوره. اين طوري راضي مي شي؟
آخ! آخ از اين تيرهايي که به سنگ مي خورند!
-تو چه اصراري داري منو ببري تو اون خونه؟ بذار بعد از عقد ميام ديگه.
انگشت شستش را يک طرف صورتم مي گذارد و چهار انگشت بعدي را طرف ديگر. از شدت درد اخم مي کنم. چشمانش پر از برق هاي درخشان و ترسناکند.
-واسه اين که تو يادت رفته که من احمق نيستم ولي من يادم نرفته که تو چه افعي کله شق و خطرناکي هستي.
romangram.com | @romangram_com