#شاه_شطرنج_پارت_208

سرم را مي چرخانم و با اخم مي گويم:
-خداي اعتماد به نفسيا. ولم کن بذار برم. دارم غش مي کنم.
خنده اش آرام است اما در چشمانش طوفان برپاست. سعي مي کنم بروم اما با يک حرکت در آ*غ*و*شم مي کشد. دست و پا مي زنم ولي بين اندام او و فرمان ماشين گير مي افتم. دستش را روي پهلويم مي گذارد و آرام مي گويد:
-تا کي مي خواي فرار کني؟
بدنم را تکان مي دهم و جايم را راحت مي کنم. حتي در اين شرايط هم نمي توانم منکر آرامش و امنيت آ*غ*و*شش شوم. دستش را رو به بالا مي آورد و مي گويد:
-آخرش که جات همين جاست!
نفس عميق مي کشم و زيرلب مي گويم:
-من فکرامو کردم امير.
چانه اش را روي سرم مي گذارد و مي گويد:
-خب، نتيجه؟
قلبم مثل يک نوزاد مي زند؛ تند و بي وقفه.
-من همين جا مي مونم. تو همين خونه.
دست از نوازشم نمي کشد. صدايش همچنان ملايم و خونسرد است.
-ميشه دليلش رو بدونم؟

romangram.com | @romangram_com