#شاه_شطرنج_پارت_206
موبايل توي دستم مي لرزد. نمي توانم انگشتانم را خم و راست کنم. انگار فلج شده ام. حس کسي را دارم که ميان بازوان قدرتمند يک اختاپوس اسير شده و هر ثانيه بيشتر از قبل گلويش فشرده مي شود.
دستم را دراز مي کنم و شاه سياه را از صفحه شطرنج بيرون مي اندازم.
ديدنش ديگر لذت ندارد. سراسر استرس و اضطراب است. از شام هيچي نمي فهمم. او هم توجه چنداني به من ندارد و تمام حواسش را به خواهر شيرين زبانش داده. سر در گريبان فرو برده ام و فارغ از دنياي آدم ها به درد خودم مي انديشم. از هر طرف مي روم به بن بست مي رسم. همخانه شدن با اميرحسين، يعني از دست دادن احتشام و از دست دادن اميرحسين، يعني از دست دادن همه چيز. با صداي آوا به خودم مي آيم.
-کي با سايه جون عروسي مي کني؟
خون خونم را مي خورد. عجب گيري داده اين بچه. اميرحسين چشمکي به من مي زند و مي گويد:
-به زودي.
دست بزرگ و مردانه اش را روي دست آوا مي گذارد و مي گويد:
-ولي اين يه رازه. نبايد در مورد سايه جون با کسي حرف بزني. حتي مامان و بابا. اگه چيزي بگي سايه جون از دستمون ناراحت ميشه و مي ره.
با چشمان گردش نگاهم مي کند. زورکي لبخند مي زنم.
-قول مي دم. به هيچکي نمي گم. تو نمي ري سايه جون؟ مگه نه؟
آب دهانم را قورت مي دهم و به زور سري مي جنبانم. شهربازي رفتن بي موقع خوشي ام را تکميل مي کند. دوست دارم ديواري بيابم و سرم را تا حد متلاشي شدن به آن بکوبم. ديدن خونسردي و آرامش اميرحسين، بيشتر لجم را در مي آورد. زيرگوشش مي گويم:
-ميشه من برم خونه؟ اصلا حوصله ندارم.
نيم نگاهي به صورتم مي اندازد و مي گويد:
-چرا؟ حوصلت کجا رفته؟
romangram.com | @romangram_com