#شاه_شطرنج_پارت_203

حتي مرگ پدرم هم تا اين حد م*س*تاصلم نکرده بود.
-باشه عزيزم. تو فعلا بخواب. من با داداشت صحبت مي کنم.
آرامش در صورت زيبايش پخش مي شود. لبخندش حتي پس از عميق شدن نفس هايش پا برجاست. نگاهش مي کنم؛ يک ساعت، دو ساعت، آن قدر که دست و پايم خواب مي روند. آهسته روي مبل مي گذارمش و پتويي رويش مي کشم. پودي هم غرق خواب است. به ميله هاي قفسش نگاه مي کنم. انگار اين ميله ها را دور من کشيده اند و هر لحظه فضا را برايم تنگ تر مي کنند. موبايلم زنگ مي خورد. فدايي است.
-خبراي خوب. چند تا از چکاي کله گندمون پاس شدن.
جلب اعتماد و حمايت اميرحسين، هر چند دير، هر چند کم، هر چند با بهاي گزاف، پيروزي بزرگي است! اما نمي دانم چرا نمي چسبد. چرا به دلم نمي نشيند.
-خوبه. بقيشونم پاس مي شن.
خنده پر صدايي مي کند.
-گفته بودم تو محشري؟
خنده من تلخ است. او چه خبر دارد از حال خرابم؟ چه مي داند که قيمت اين موفقيت ها چقدر است؟
-رو جلسه هفته آينده فوکوس کنين. نمي خوام چيزي کم و کسر باشه.
پشت خطي دارم. اميرحسين است. قطع مي کنم.
-هنوز زنده اي؟
با انگشت مژه هاي برگشته آوا را لمس مي کنم و مي گويم:
-تازه خوابيده.

romangram.com | @romangram_com