#شاه_شطرنج_پارت_202

به مرز جنون رسيده ام؛ از روح درد کشيده و صدمه ديده اين موجود دوست داشتني.
-اينا رو ولش کن. صبحونه چي دوست داري؟
چشمانش برق مي زنند.
-کورن فلکس دوست دارم.
صورت تپل و سفيدش را نوازش مي کنم و مي گويم:
-ندارم ولي قول مي دم واست بخرم. فعلا يه چيز کوچولويي با همديگه مي خوريم، بعدش مي ريم خريد. چطوره؟
دست هايش را با خوشي به هم مي کوبد و از اتاق بيرون مي دود. سرم را ميان دستانم مي گيرم و مي گويم:
-کاش ديوونه نشم. کاش!
با هم خريد مي کنيم. غذا درست مي کنيم. حمام مي رويم. بازي مي کنيم و وقتي چشمانش خسته خواب مي شوند در آ*غ*و*شم مي گيرمش و سرش را به سينه ام مي چسبانم. انگشتش را توي يقه گشاد بلوزم مي اندازد و مي گويد:
-ميشه تو با داداشم عروسي کني؟
خدا لعنتت کند اميرحسين.
-چرا؟
چشمانش رو به بسته شدن مي رود اما فکش همچنان کار مي کند.
-آخه هميشه به مامان بابام ميگه اگه کسي بود که ازم مراقبت کنه منو مي برد پيش خودش. اگه تو باهاش عروسي کني و مراقبم باشي، مي تونم بيام خونتون.

romangram.com | @romangram_com