#شاه_شطرنج_پارت_200

دلم مي ريزد. مي خندم. از جا بر مي خيزم و مي گويم:
-باشه. پس بريم.
قدش نمي رسد. ب*غ*لش مي کنم. راضي نيست اما هيچي نمي گويد. با لذت به کارهايش نگاه مي کنم. دقيق و تميز صورتش را مي شويد و با حوله خشک مي کند. در اين بين، لحظه اي زبانش از کار نمي افتد.
-اسمت سايه است؛ داداشم گفته. گفت خيلي مهربوني. بچه ها رو هم دوست داري. راست ميگه؟
روي پايم مي نشانمش و موهايش را شانه مي زنم و تک به تک سوالاتش را جواب مي دهم. از روي پايم پايين مي پرد و مي گويد:
-تو قراره زن داداشم بشي؟
سرم به دوران مي افتد.
-کي همچين حرفي زده؟
شلوارش را بالا مي کشد و مي گويد:
-هيچ کي. پسرا با دخترا عروسي مي کنن ديگه. مگه نه؟
خنده ام مي گيرد.
-نه همشون!
چشمان معصومش را به من مي دوزد و مي گويد:
-وقتي من بزرگ شم مي تونم با داداشم عروسي کنم؟

romangram.com | @romangram_com