#شاه_شطرنج_پارت_199

عمق سادگي اش دلم را مي لرزاند. دستم را به سمتش دراز مي کنم.
-مياي ب*غ*لم؟
مردد نگاهم مي کند و مي گويد:
-تو دوست داداش اميري؟
بغض دوباره برمي گردد.
-آره، دوستشم.
با احتياط نزديک مي شود.
-داداشم کو؟
آرام دست کوچکش را مي گيرم.
-رفته بيرون. زود برمي گرده.
برخلاف تصورم از اخم و گريه و زاري اثري نيست!
-بريم دست و صورتمون رو بشوريم. بعدش صبحونه بخوريم. باشه؟
با افتخار توي چشمانم خيره مي شود و دست به کمر مي گويد:
-خودم بلدم صورتم رو بشورم! ديگه بزرگ شدم.

romangram.com | @romangram_com