#شاه_شطرنج_پارت_198

-تو که مي دوني من چقدر بي کس و درموندم. تو ديگه چرا ولم کردي؟ تو که از زير و بم زندگيم خبر داري. آخه چرا بي معرفت؟
بغض او هم مي ترکد.
-من غلط کنم تو رو تنها بذارم. فقط عصباني بودم. بيام پيشت؟
سرم را روي زانويم مي گذارم و مي گويم:
-نه، خودم ميام!
-تو هم مثل مامانم بدبختي؟
سر بلند مي کنم و دخترک مو طلايي را با سر و شکلي به هم ريخته مقابلم مي بينم. لعنتي! سريع اشک هايم را پاک مي کنم و لبخند مي زنم.
-مگه مامانت بدبخته؟
سرش را بالا و پايين مي کند.
-اوهوم! اونم هميشه گريه مي کنه، مثل تو.
چشمان قهوه اي درشتش، هنوز هم خواب آلود است.
-چرا گريه مي کنه؟
شانه هايش را بالا مي اندازد.
-ميگه چون بدبختم گريه مي کنم!

romangram.com | @romangram_com