#شاه_شطرنج_پارت_196

نفس هايش نامنظم شده اند.
-دختره يا پسر؟
بغضم مي شکند.
-دختر! ديشب تا صبح تو ب*غ*لم بود.
-من خبر نداشتم. اصولا خانواده احتشام زياد حرف نمي زنن؛ خصوصا در مورد مسائل شخصي زندگيشون.
سرم را به ديوار تکيه مي دهم.
-حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم سامان درست ترين کار رو کرد. کاش منم شجاعت اونو داشتم.
صدايش با نگراني ممزوج شده!
-ديوونه شدي؟ اين حرفا چيه؟ حالا گيرم يه بچه هم اين وسط باشه. واسه تو چه فرقي مي کنه؟
اشک دانه دانه فرو مي ريزد.
- تو نمي فهمي. نمي فهمي.
رعد و برق ستون هاي خانه ام را مي لرزاند
-نمي تونم آشيانه اين بچه رو خراب کنم. نمي تونم پدر و مادرش رو ازش بگيرم. من نمي تونم ...
آهش را مي شنوم.

romangram.com | @romangram_com