#شاه_شطرنج_پارت_194
دستم را مي گيرد و مي گويد:
-تو هم پيشم بشين!
سرم را پايين مي اندازم تا چشمانم منحرف نشوند. خودم را با تکه ناني مشغول مي کنم و مي گويم:
-آوا رو بيدار کنم؟
چايش را سر مي کشد و مي گويد:
-نه، بذار بمونه. خودتم خونه بمون و استراحت کن. کارم تموم شه ميام دنبالش.
با دهان باز نگاهش مي کنم.
-من نمي تونم. بلد نيستم. اصلا اگه بيدار شه و يه آدم غريبه رو ببينه مي ترسه.
لبخند اطمينان بخشي مي زند و مي گويد:
-نگران نباش. بچه شجاع و سرسختيه. يه جورايي خيلي شبيه خودته. با هم کنار مياين!
نمي توانم بيش از اين وجود بچه احتشام را تحمل کنم.
-امير من کلي کار دارم. مگه ديشب نگفتم چه وضعي داريم؟
از جا بلند مي شود و مي گويد:
-تو بهتره واسه نقل مکان به خونه من آماده شي. به چيزاي ديگه فکر نکن.
romangram.com | @romangram_com