#شاه_شطرنج_پارت_193
در اتاق آهسته باز مي شود. اميرحسين داخل مي آيد. آرام، با کم ترين تکان سرم را مي چرخانم. لبخندي به رويم مي زند و به تماشايمان مي ايستد. در نگاهش محبت موج مي زند؛ خالص و ناب! خم مي شود و خواهرش را نوازش مي کند. بعد از او انگشتش را روي گونه من مي کشد و آرام مي گويد:
-نذاشت بخوابي؟
لبخند من هم خالص و بي غرض است.
-فکر کنم سردش شده. منو با مامانش اشتباه گرفته!
کف هر دو دستش را روي زانوهايش گذاشته.
-اتفاقا مامان بودن خيلي بهت مياد عزيزم. مثل فرشته ها شدي.
حرفش به دلم مي نشيند. خنده را روي لبم تثبيت مي کند.
-خانومي مي شه من از حمومت استفاده کنم؟ فرصت ندارم تا خونه خودم برم.
يواش بلند مي شوم و مي گويم:
-صبر کن واست حوله تميز بيارم.
لباس هاي چروک شده اش را اتو مي کنم و روي تخت مي گذارم و ميز صبحانه را مي چينم. با حوله دور گردنش و نيم تنه برهنه از اتاق خارج مي شود و به آشپزخانه مي آيد. به کانتر تکيه مي دهد و مي گويد:
-راضي به زحمتت نبودم خانوم! شرمنده کردي!
حوله خيس را از گردنش باز مي کنم و مي گويم:
-کاري نکردم. بيا صبحونت رو بخور.
romangram.com | @romangram_com