#شاه_شطرنج_پارت_192

دست زير چانه ام مي اندازد و هشدارگونه مي گويد:
-چرا به من نگفتي؟
لرزش مردمکم را کنترل مي کنم و مي گويم:
-چون فکر مي کردم تو مي دوني. چون مي ترسيدم اگه بهت بگم بازم بهم تهمت سوء استفاده گري بزني. چون وقتي پاي بحث کاري پيش مياد ازت مي ترسم. احساس امنيت نمي کنم، چون مي دونم بهم اعتماد نداري!
دستش را به قصد نوازش بالا مي آورد اما بين راه متوقف مي شود. آهسته مي گويد:
-ميشه ازت خواهش کنم امشبو پيش آوا بخوابي؟ آسم داره. مي ترسم مشکلي واسش پيش بياد!
چشمانم را به معناي تاييد باز و بسته مي کنم.
-اگه مي خواي تو هم بيا پيش ما. سه تايي مي خوابيم.
سرش را روي دسته کاناپه مي گذارد و مي گويد:
-نه، همين جا خوبه. شما راحت باشين.
برايش پتو و بالش مي برم. شب بخير آهسته اي مي گويم و جواب آهسته تري مي شنوم. به اتاقم مي روم و روي تخت دراز مي کشم. چهره غرق خواب دختر بچه را مي ب*و*سم و زير لب مي گويم:
-منو ببخش!
با احساس خزش جسمي ميان بازوانم از خواب مي پرم و از ديدن اندام کوچک مچاله شده در آ*غ*و*شم، يخ مي بندم. سردش شده. دستم را از زير گردنش عبور مي دهم و ب*غ*لش مي کنم. پتو را بالاتر مي کشم و سرم را بين موهايش فرو مي برم. بوي پاکي مي دهد. بوي نجابت، بوي آسمان! گرمي نفسش را روي پوستم حس مي کنم. دست کوچکش را روي سينه ام گذاشته و به من بي پناه تر از خودش، پناه آورده! احساسي در وجودم به غليان در آمده. مثل حس هر زني هنگام در آ*غ*و*ش گرفتن يک کودک. گلويش صداي خس خس ملايمي مي دهد. کمي سرش را عقب مي دهم تا راحت تر نفس بکشد. زمزمه مي کنم:
-تو چرا بايد مريض باشي کوچولو؟

romangram.com | @romangram_com