#شاه_شطرنج_پارت_191

سرم را به انتهايي ترين نقطه مبل مي کشانم و آرام مي گويم:
-به مشکل مالي برخورديم. هيچ کدوم از داروخونه ها چکشون رو پاس نکردن. حقوق بچه ها رو هم نداديم. مجبور شدم ماشينم رو بفروشم.
صورتش را برمي گرداند و مي گويد:
-خب ربطش به باباي من چيه؟
لبم پايينم را گاز مي گيرم و مي گويم:
-به نظرت وقتي حتي يه چک هفت ميليوني پاس نميشه، وقتي بيست و هفت تا داروخونه با همديگه تصميم مي گيرن پولشون رو ندن، پاي بابات وسط نيست؟
اخم هايش در هم فرو مي روند.
-من از چيزي خبر ندارم.
آه مي کشم و سرم را به جايگاه قبلي اش باز مي گردانم.
-مشکلي نيست. از پسش برميام.
از پهلو نيم خيز مي شود و م*س*تقيم توي چشمانم نگاه مي کند. خواب از سرش پريده.
-چرا قبل از اين که ماشينت رو بفروشي هيچي بهم نگفتي؟
پلکم را پايين مي اندازم و دست هايم را روي شکمم مي گذارم.
- خودم مي تونم حلش کنم.

romangram.com | @romangram_com