#شاه_شطرنج_پارت_187

-چقدر شبيه خودته امير!
با محبت موهاي حلقه حلقه ي طلايي اش را نوازش مي کند و مي گويد:
-آره. انگار ژن بابام هميشه غالبه. بچه هاش کاملا شکل خودش مي شن!
پاهايم به زمين مي چسبند! تمام اعمال حياتي بدنم متوقف مي شوند. هر چه هورمون مربوط و نامربوط است، در جاي جاي بدنم ترشح مي شود و دماي تنم را به نقطه جوش مي رساند. با دست حنجره ام را لمس مي کنم و روي تخت مي نشينم. براي باور حقيقي بودن اين دختر، پوست لطيف گونه اش را لمس مي کنم. به پهلو مي چرخد و دستش را زير لپش مي گذارد. مژه هاي تابدار بورش روي صورتش سايه انداخته اند و لب هاي خوشرنگ صورتي اش نيمه باز مانده اند! رنگ مهتابي پوستش هارموني فوق العاده اي با خرمن گندمي رنگ موهايش ايجاد کرده. زمزمه مي کنم:
-يعني اين بچه خواهرته؟
خم مي شود و دست هاي کوچک دخترک را مي ب*و*سد.
-اوهوم. ناتنيه اما بيشتر از جونم مي خوامش!
حقايق تلخ زندگي، يکي پس از ديگري، بر سرم آوار مي شوند. زيپ کاپشن بنفشش را باز مي کنم و آرام از تنش در مي آورم. پيراهن سفيد بافتني کوتاهي بر تن دارد با شلوار گرم و چسبي به همان رنگ! کفش و جورابش را هم از پايش جدا مي کنم و روي زمين مي گذارم. انگشتان کوچک پايش را تکان مي دهد. دلم ضعف مي رود؛ از زيبايي ناشي از پاکي و معصوميتش!
اميرحسين با دقت و لبخند زير نظرم گرفته.
-ديدي گفتم از تو خوشگل تره؟
ياد عذابي که کشيدم مي افتم. اخم هايم را در هم مي کشم و پچ پچ کنان مي گويم:
-مي دونستي که خيلي با نمکي؟
کمي نزديکم مي شود و با شيطنت مي گويد:
-چيه؟ حسوديت شده بود؟ داشتي از فضولي مي مردي؟

romangram.com | @romangram_com