#شاه_شطرنج_پارت_186

صبر مي کند تا داخل شوم اما صداي جيغ لاستيکش مدت ها در گوشم مي ماند و برق شيطنت آميز و ترسناک نگاهش، دلم را مي لرزاند!
بوت هايم را به گوشه اي مي اندازم و غرغر کنان مي گويم:
-آخ بابا جونم بين اون همه خصلت خوب، حتما بايد قد کوتاهت رو واسه من ارث مي ذاشتي که همش مجبور باشم کفش پاشنه بلند بپوشم؟
پودي با چشمان زرد زاغش نگاهم مي کند. حتي حوصله او را هم ندارم.
-چيه عين وزغ زل زدي به من؟ باز شب شد و عين جغد چشماتو گرد کردي؟
با اخم رويش را برمي گرداند. برايش غذا مي گذارم. حتي نگاهش هم نمي کند.
-ببين خدا چقدر منو خوار کرده که يه جغدم واسم ناز مي کنه!
نمي دانم حرصم را سر چه خالي کنم. حواسم را چگونه از مکان و همراه اميرحسين دور کنم؟ دوش آب گرم هم حالم را سرجا نمي آورد! خودم را قانع مي کنم که چک کردن مرتب گوشي، فقط براي باخبري از زمان است و ساعت بزرگ شماطه دار گوشه پذيرايي را ناديده مي گيرم. شام مي خورم، تلويزيون مي بينم، مو شانه مي کنم، آرايش مي کنم، صد بار لباس عوض مي کنم، فقط براي اين که مغزم از فکر و خيال منفجر نشود. فقط براي اين که اين عقربه هاي لعنتي، با اين چرخش کندشان، عقل از سرم نبرند! آخر سر هم جلوي آينه مي نشينم و خودم را بازبيني مي کنم؛ دقيق و موشکافانه و به اين نتيجه مي رسم که من به جز چشمانم عضو گيرايي ندارم. تازگي ها هم خيلي لاغر شده ام. گونه ام آب رفته. زير چشمم گود افتاده. قد 160 هم که خيلي کوتاه است. کاش لب هايم کمي برجسته تر بودند. يا ابروهايم کمي پرتر. چند خط ريز در پيشاني ام افتاده. اين خال روي شقيقه ام را هم دوست ندارم! بيني ام؛ نمي دانم چه مشکلي دارد. هر چه هست به صورتم نمي آيد! گفت از من خوشگل تر است. نگفت؟ گفت خيلي هم خوشگل تر است. با وقاحت هر چه تمام تر هم گفت! به او گفت عاشقتم. به من، يک دوستت دارم ساده هم نمي گويد! گفت لباسي که من دوست دارم بپوش. چه لباسي؟ چطور لباسي؟ به چه منظوري؟ براي رسيدن به من هم اين قدر عجله مي کند و اضطراب دارد؟ آه از نهادم بلند مي شود. نه، ندارد!
لبه پشتي برس را روي رانم مي کوبم. موهايم را با کليپسي روي سرم مي بندم و با نا اميدي چشم از آينه مي گيرم.
-کدوم مرديه که عقلش تو چشماش نباشه؟ خاک تو سر من که با اين همه ادعا، بازم زنم و ساده!
ساعت از دوازده رد شده که زنگ را مي زنند. با تعجب از جا بلند مي شوم. قطعا اميرحسين نيست چون هميشه از کليد استفاده مي کند! لحظه اي دلم آشوب مي شود. مي ترسم؛ مثل هر زن تنهاي ديگري! بلند مي شوم و از چشمي بيرون را نگاه مي کنم. حيرتم بيشتر مي شود. اميرحسين، در حالي که دختر بچه سه، چهار ساله اي را در آ*غ*و*ش گرفته، خنده بر لب، پشت در ايستاده!
صورت بچه روي شانه اش است و از نفس هاي عميق و آرامش مي فهمم که خوابيده. در را کامل باز مي کنم تا وارد شود.
-ميشه بذارمش رو تختت؟
بدون هيچ حرفي به سمت اتاق مي روم و در را برايش باز مي کنم. با احتياط روي تخت مي خواباندش. چهره معصوم و زيبايش بهتم را چند برابر مي کند.

romangram.com | @romangram_com