#شاه_شطرنج_پارت_185

با بداخلاقي دستم را مي کشم و مي گويم:
-ميشه بعدا حرف بزنيم؟ تو برو به قرارت برس، منم يه خرده قدم مي زنم و ميرم خونه!
ريموت ماشينش را مي زند و مي گويد:
-بيا سوار شو. الان وقت قدم زدن نيست.
اثري از شوخي و سرزندگي چند لحظه قبل نيست. صورتش جدي و سخت است! موبايلش را برمي دارد و شماره مي گيرد. دوست ندارم گوش تيز کنم، اما مي کنم!
-سلام خوشگلم.
-...
-مي دونم عزيز دلم. کارم طول کشيد. دارم ميام.
-...
-چشم. برو اون لباسي که من دوست دارم رو بپوش. يه کم ديگه اون جام!
خنده اش از ته دل است.
-عاشقتم!
دهانم طعم زهر مي دهد. ماشين فراموشم مي شود. بي توجه به عذاب من، موبايل را روي داشبورد مي اندازد و به سمت خانه ام مي راند. حرف نمي زند. خودخوري مي کنم. غرورم اجازه پرسيدن نمي دهد. ميان تمام بدبختي ها، همين حساسيت هاي احمقانه را کم داشتم. ترمز خشکش از جا مي پراندم. صداي خشکش، قلبم را از جا مي کند.
-الان خيلي عجله دارم ولي دو، سه ساعت ديگه برمي گردم. منتظرم بمون. چون خوابم باشي بيدارت مي کنم!

romangram.com | @romangram_com