#شاه_شطرنج_پارت_184

سرخوش و بي خيال ادامه مي دهد:
-حتي خوشگل تر از تو!
يک چشمم به اوست و يک چشمم به فضاي خالي و زشتي که يک بند به من و اعصابم دهن کجي مي کند! اخم مي کنم.
-گفتم که، خوش بگذره. خداحافظ!
به سمت در مي روم. مچم را مي گيرد.
-خيله خب حالا. صد رحمت به برج زهرمار. ماشينت کو؟
پاي رفتنم سست مي شود. اگر اتمام حجت نکرده بود مي گفتم نياوردمش، يا خراب است!
-فروختمش!
تعجب نقش بسته در صورتش واقعي است!
-چرا؟
آه مي کشم.
- لازمش نداشتم!
لبخند کمرنگي گوشه لبش را تکان مي دهد.
-دروغم که نمي گي؟

romangram.com | @romangram_com