#شاه_شطرنج_پارت_183

دستم را به سينه مي زنم. سايه بي پناهي، هر لحظه بيشتر بر سرم گسترده مي شود! نافرماني احساسم، داغ دلم را بيشتر هم کرده!
-باشه. من شاه سياه، تو شاه سفيد! منتظر خبرتم!
چشمک پر و پيماني مي زند و مي گويد:
-خوبه! فعلا پاشو برو خونه، دير وقته!
بي حرف و اعتراض، بلند مي شوم! موبايلم را توي کيفم مي گذارم و پرونده هاي باز را مي بندم. سوييچش را توي دستش مي چرخاند.
-بريم؟
کل اتاق را از نظر مي گذرانم و مي گويم:
-بريم.
تيزي و برندگي نگاهش عذابم مي دهد. تا رسيدن به پارکينگ حرف نمي زند؛ من هم! چشمان تنگ شده اش را به من مي دوزد و مي گويد:
-دير وقته. دوست دارم برسونمت، اما يه قرار مهم دارم.
آن قدر ذهنم مشغول است که توجهي نمي کنم. سرش را خم مي کند و مي گويد:
-با يه خانوم جوون و خوشگل.
جاي خالي ماشينم، بيشتر از حرف او روحم را شکنجه مي دهد.
-خوبه، خوش بگذره!

romangram.com | @romangram_com